فریاد شاعران بر سر دشمنان ایران

به گزارش شهدای ایران به نقل از تسنیم، جمعی از شاعران کشور همزمان با تهدیدات خارجی علیه تمامیت ارضی کشور، تازهترین سرودههای خود را به مام وطن تقدیم کردند. تعدادی از این اشعار را میتوانید در ادامه بخوانید:
سعید سلیمانپور:
آه ای وطن، به یاد دل بیقرار تو
با درد و داغ تازه نشستم کنار تو
شبها کنار پنجره زُل میزنم به ماه
مثل ستاره شعلهورم در مدار تو
ثبت است با تمام فراز و فرودها
شور ادامهدار دلم در شعار تو
این است آرزوی دل من که بشکند
دستی که کرد فتنه فراوان به کار تو
سبز و سفید و سرخ تو میراث نسلهاست
اصلاً مباد زرد بماند بهار تو
اصلاً مباد سهم تو نا دلپذیرها
گم باد هرچه خاطرهی ناگوار تو
در روشنایی دل تاریخ دیدهام
بسیار دشمنان ترا خاکسار تو
بسیار خواندهام که چه بر جان تو رسید
بسیار دیدهام حسنکها به دار تو
آه ای وطن، چقدر غریبانه ریختهست
خون هزار عاشق در رهگذار تو
تصویر سربلندی تو نقش عالم است
میریزد از صلابت تو اقتدار تو
کی، در کدام "جمعه" به خورشید میرسد
این چشمهای شعلهور از انتظار تو
از روز و روزگار خودت بیشتر بگو
ای من فدای دست و دل بیقرار تو
***
نجمه پورملکی:
عطارِ شهر آمده از بین کارزار
مختارنامه را برساند به دست یار
مختارنامهای که در آن اشقیالاشقیا
چنگیز بود و چهره منفور روزگار
آتش به جان تذکره الاولیا زدند
وقتی به دست قوم مغول کشته شد "بهار"!
فصلی که باب تازه کودککشی شده
در مقتل الحسینِ شهیدان اقتدار
هر جای سرزمین شده صحرای کربلا
بازار رشت و مسجد ِ اندیشه، شهریار
تاریخ دی به یاد ندارد چنین شبی
آتش رسیده بود به دزفول و سبزوار
باید نوشت از شب خونین هجدهم
از ظهر روز نوزدهم داغ بیشمار
نایی نمانده در تن حبسیههای من
مسعودِ سعدِ کیست که جان داده در حصار؟
سید حسن که خادم تبیین شهر بود
از هر طرف محاصره شد بین سنگ و خار
خون شهید مانده به دیوارِ الرسول
از آخرین نماز و دعاهای انتظار
از مرودشت آمده بودم به پاکدشت
دشتی نمانده بود به جز آتش و غبار
با قلب تیرخورده ز جایش بلند شد
اسمش چه بود؟ واقعه یا حشر و انفطار
دیدم معلمی که بسیجی و عاشق است
اما کنار مردمِ بیدار و استوار
مردی که طرح کلی اندیشهاش خداست
" در وصفش استعاره نیاید به هیچ کار "
میدان جنگ، کوی خیابان و مسجد است
یک جنگ نابرابر و یک ظلم آشکار
تنها برای شربت سینه ز خانه رفت
اما به خانه آمده با چشم اشکبار
مانده به روی دست پدر خون دخترش
روییده از مزار ملینا گلِ انار
آمد میان معترضین اغتشاشگر
با سنگ و تیغ و دشنه و سردادنِ شعار
فتنه برای دلخوشی دشمنان ما
سطل زباله میزند آتش به افتخار
فرمود رهبری که رهایش نمیکنیم
هر کس که بوده خائن و مزدور روزگار
فریاد نحن منتقمون می رسد به گوش
کابوس مجرمین شده آیات سجده دار
در قاضیالقضاتِ وطن چارهای نماند
سرتیمِ فتنه را زده با تیغ ذوالفقار
مختار پای صحبت یک داعشی نشست
در روبروی قاتلِ بالفطره پای دار
مختار بود و حرمله و شرح واقعه
مختار میشنید خبرهای ناگوار
جانسوزتر وداع پرستار شهر بود
خاکستری که مانده از آتش به یادگار
پرسید بین محکمه قلبت کجا شکست؟
قاتل نگاه کرد به شمشیر تیغدار
آنجا که ده دقیقه به قلب شهید زد
چاقو به جای جای تنش بعدِ سنگسار
نوبت به حرف هند جگرخوار تا رسید
از شرح قصه بدر و احد هر دو شرمسار
از پشت بام، حمله سنگ و بلوک بود
کار زنی که می زده سرباز این دیار
خولی کسی که با سرِ خونین یک شهید
رقصید بین معرکه با وعده دلار
با دختری که قمه به دستش گرفته بود
آمد برای تیرخلاصی ِ پاسدار
سمت هجوم و غارت پیراهن حسین
اسحاق حضرمی شده با خنده رهسپار
بین ضریحِ سبزقبا میخورد شراب
حرمت شکسته از حرمش یک شرابخوار
مختار وعده داده که با انتقام سخت
از ریشه فتنه را بزند مثل برگ و بار
وقتی خبر به حضرت سجاد میرسید
میکرد بین سجده ی خود حمد کردگار
جریان چه بود؟ این همه خونی که ریختند
باید چه کرد؟ با غم دلهای داغدار
منظومه حماسی مختارنامه بود
با اتحاد قدسی مردم ادامهدار
این آتشی که از دل فرعون بلند شد
آید به سرنگونی او آفریدگار
حرف از سقوط مشهد و تهران چه میزند؟
مردی که هیچ بهره نبرده ز اعتبار
دلسوز قادسیه شده خندهدار نیست؟
مردی که بوده دشمن خونی این تبار
ایران من همیشه سرافراز بود و هست
حتی اگر به رنج بیوفتد هزار بار
همبستگی ِ بیست و دو دی بهانه بود
تا در بیاوریم از این کافران دمار
کشتی انقلاب به مقصد رسیده است
یکپارچه میان تلاطم، امیدوار
* بهار،شهیده دو ساله نیشابوری که توسط تروریسم شهری به شهادت رسید.
* سیدحسن حسینی شهید تبیین
***
کمیل کاشانی:
ایران من ای میهنم عشقم
ای روح من جان و تنم عشقم
خون شهیدان در رگت جاری است
هر چار فصلت باغ بیداری است
مرز ارس تا ساحل اروند
خاک تو خورده با دلم پیوند
تو بیشهزار شرزه شیرانی
گرد آفرین مهد دلیرانی
دور از تو بادا چشم اهریمن
مردان تو پولاد و رویین تن
شور و شعور و همت و عزمند
در حفظ تو آماده رزمند
کوهی تو از طوفان نمیلرزی
دریایی از باران نمیلرزی
اندیشه و عشق و قلم از توست
عرفان و حکمت محترم از توست
آغوش گرمت جان من ایران
ایران من ایران من ایران
***
محمدعلی یوسفی:
من از دامن گوهری نازنینم
من از خاک زرخیز ایران زمینم
اهورائیام، افتخارم به زرتشت
من از نسل پیغمبری راستینم
به پندار و گفتار و کردار، نیکم
دلیر و حلیم و کریم و امینم
من از فتح بابل وَ منشور کورش
حقوق بشر حک شده بر جبینم
من از تیره رستم از نسل سامم
به خصم پلید وطن سهمگینم
نشانم ز اسفندیار است و سهراب
وَ با گیو و گودرزها هم نشینم
ز گشتاسب و جاماسب دارم نشانی
وَ با هر دلیر تهمتن قرینم
بود در رگم خون پاک سیاوش
من از دامن پاک گرد آفرینم
منم دشمن ظلم و بیداد ضحاک
وَ همراه با کاوه آهنینم
من از نسل آرش، کمانگیر نامی
فرامرز را با کمان در کمینم
مسلمانم و افتخارم به قرآن
که من پیرو آن کتاب مبینم
محمد نبی، شیعه بودن مرامم
امامم علی رهبر اولینم
من از کربلا با شهادت انیسم
جهاد و شهادت شد آیین و دینم
من از نسل پاک ولی در غدیرم
به میدان رزم آوری بهترینم
من از جنگل و رشت و دلوار و تبریز
به همراه نام آورانی مِهینم
سلیمانیام پهلوانی دلیرم
من از حیدر و خیبرش خوشه چینم
نمیترسم از هیچ آشوب، در رزم
سر و گردنی برتر از سایرینم
امیدم بوَد انتظار رهایی
به امید موعود، آن آخرینم



