۱۰ روز بعد از لباس دامادی جامه شهادت پوشی

به گزارش شهدای ایران به نقل از روزنامه جوان، راهی کرمانشاه میشوم؛ برای دیدار با خانواده سروان شهید مهدی نوذری به شهرستان هرسین میروم. شهید نوذری از نیروهای پدافند هوایی ارتش بود. مأموریت این نیروها پایش مداوم آسمان است؛ مردانی که در جنگ ۱۲روزه در خط مقدم نبرد ایستادند. آنها در لحظه اصابت موشکها تا پای جان پشت دستگاهها ماندند، آگاهانه ایستادند و شجاعانه شهادت را برگزیدند. خانواده شهید مهدینوذری با مهربانی و صمیمیت به استقبال ما میآیند. وقتی وارد خانه شهید میشوم، پدر شهید را روی تخت جانبازیاش میبینم؛ مردی که از همان دوران اسارت با درد جانبازی دستوپنجه نرم میکند و امروز راوی سبک زندگی فرزندی است که گوی سبقت را از او ربود و شهادت را در سنگر پدافند هوایی ارتش نصیب خود کرد. در این نوشتار، صفحاتی از زندگی سروان شهید مهدی نوذری از نیروهای جانبرکف این عرصه را تورق میکنیم.
پدر شهید
۳۰ ماه در اسارت بودم
سال ۱۳۶۷ درحالی که ۲۰سال بیشتر نداشتم در جبهههای جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، به اسارت سربازان رژیم بعثی عراق در آمدم و حدود ۳۰ ماه اسارت را پشت سر گذاشتم و در اواخر سال ۱۳۶۹ به میهن بازگشتم.
به لباس نظامی علاقهمند بود
چهار فرزند دارم و مهدی، فرزند سوم خانواده بود، خصوصیات خوب مهدی بسیار زیاد بود، همیشه مسئولیتپذیر و دلسوز بود، هر وقت کاری داشتیم یا صدایش میزدیم، بلافاصله حاضر میشد و در کنارمان بود، در بین مردم نیز همه او را به اخلاق نیک، متانت، سربهزیری و خوشرفتاری میشناختند. مهدی به لباس نظامی خیلی علاقه داشت و از پوشیدن این لباس لذت میبرد. در واقع، لیاقت پوشیدن لباس نظامی و رسیدن به افتخار شهادت را داشت. شبها گاهی با من صحبت میکرد و از خاطرات دوران اسارتم میپرسید، من هم برایش تعریف میکردم، در نهایت خودش راهی را انتخاب کرد که به آن علاقه داشت و شغل نظامی را با عشق و ایمان انتخاب کرد.
نوبت کاری او نبود، اما رفت
یک روز قبل از اینکه به مأموریت برود، در حیاط خانه، کنار درخت توت ایستاده بود، من تازه جراحی کرده بودم و روی تخت استراحت میکردم، آمد پیش من و گفت فردا نوبت کاری من نیست، اما چون اوضاع حساس است و به حضورم نیاز دارند میخواهم بروم. در حالی که قرار بود با هم جایی برویم. گفتم یادت است که برای فردا قرار گذاشتیم. گفت آنجا بیشتر به من نیاز دارند، باید خودم بروم. چند روزی از مراسم نامزدی او گذشته بود و هنوز هدایایی که برای خواهرهایش گرفته بود را تحویل نداده بود. به او گفتم پسرم! پس اول این هدیهها را خودت ببر، چون ما ماشین نداریم نمیتوانیم ببریم، بهتر است خودت نیم ساعتی بروی و خواهرهایت را هم ببینی و برگردی. هنگام خداحافظی از کنار تخت پایین رفت و با چهرهای خاص و بسیار معصومانه به من نگاه کرد و گفت: «خدانگهدار، بابا.» طوری که خیلی متأثر شدم، اما نمیدانستم این آخرین دیدارمان است.
لیاقت شهادت را داشت و به آرزویش رسید
چند ساعت بعد از رفتن مهدی، نامزدش تماس گرفت و گفت که گوشی او خاموش است، خواهرهایش چندین بار با او صحبت کرده بودند، اما دیگر گوشی او خاموش شده بود، تا اینکه یکی از همکارانش که آن روز در محل کار نبود، اما با محل خدمت مهدی در ارتباط بود تماس گرفت و گفت مهدی فقط زخمی شده است.
با همان حال پس از عمل جراحی، همراه دیگر اعضای خانواده راهی محل کارش شدیم.
یکی دو ساعت آرامش ظاهری برقرار بود، بعد از آن به آرامی به مادرش گفتم که مهدی به شهادت رسیده است. در واقع پسرم ساعت ۵ صبح روز بیست و هفتم، آسمانی شده بود. طبیعی است که خیلی بر من سخت گذشت و دلم خون شد، اما بیتابی نکردم و گفتم راضیم به رضای خدا، خداوند عالم او را به ما داد و خودش هم گرفت، او لیاقت شهادت را داشت و به آرزویش رسید. در وصیتنامهاش هم همه چیز را شفاف بیان کرده است، او بسیار علاقهمند، وظیفهشناس و پایبند به مسئولیتهایش بود.
از صبح روز حادثه حال و هوای عجیبی داشت، یکی از همکارانش میگفت حدود ۲۰ دقیقه قبل ازشهادت، مهدی شوخی میکرد و سرحال بود و گفته بود دوست دارد شهید شود، یکی از سربازها به او خندید و مهدی در واکنش به خندهاش گفت: «نخند، این آرزوی قلبی من است، حتی به نامزدم هم گفتهام». قرار بود روز سهشنبه، بیستوششم همان ماه، عقدشان را جشن بگیرند.
نامردی دشمن در زدن واحدهای مسکونی
همان روز اول که فرماندهان نظامی ما را به شهادت رسانده بودند، مهدی صبح زود نزد من آمد و آرام و قرار نداشت و گفت: «بابا! اوضاع خیلی حساس است، خیلی از بزرگان و دانشمندان ما را زدند.»، مدام قدم میزد و با خودش میگفت چرا؟ چرا باید اینطور شود؟ من به او گفتم پسرم، صبر داشته باش، موضوع فقط بحث هستهای نیست، دشمنی آنها با ما به خاطر اسلام است، نه انرژی هستهایی یا سلاح، آنها نمیخواهند ایران به جایگاه واقعی خودش برسد و اسلام گسترش پیدا کند.
مهدی همیشه میگفت: حمله به مراکز مسکونی از سوی دشمن، نامردی است؛ اینکه انسان در حال خواب و استراحت باشد و با حمله به خانه مسکونی او را همراه با عده ایی بیگناه از بین ببرند، درست نیست. بالاخره کسی که لباس نظامی میپوشد و در میدان میجنگد، میداند که ممکن است جان خود را بدهد، اما اینکه دانشمندی یا افراد عادی جامعه در رختخواب شهید شوند، دور از انسانیت است، آن هم با کمک و نقش مستقیم نفوذیهای داخلی. من به یاد دوران هشت سال دفاعمقدس افتادم. آن زمان هم برخی افراد با دشمن همکاری میکردند که به «ستون پنجم دشمن» معروف بودند، همانها بودند که به دشمن کمک میکردند تا جان بچههای ما گرفته شود، دشمنان خارجی مانند صهیونیستها برای ما ناشناخته نبودند و توقعی از آنها نداشتیم، چون میدانستیم دشمناند، اما دردناکترین بخش ماجرا این است که هموطن خودت با آنها همدست و موجب شهادت فرزندانت شود.
بخشی از آرامش زندگی ما رفت
همه میدانستند؛ مهدی چقدر غیرت داشت، چقدر از نظر جسمی، ورزیده و آماده بود، میگفت ما برای چنین روزهای حساسی تربیت شدهایم، اگر امروز در میدان نباشیم، به وظیفهمان عمل نکردهایم. قبل از اینکه به مأموریت برود، من به شوخی گفتم روضهات را نخوان، تو تنها پسر من هستی، من دیگر مثل گذشته توان ندارم و او با لبخند گفت بابا! من برای همین روزها آموزش دیدهام و حالا وقت آن است که از آن آموزشها استفاده کنم. بعد از شهادتش، خواهرهایش حالوهوای خاصی پیدا کردند و او را با افتخار «حاجمهدی» صدا میزنند. مهدی همیشه با مادرش، نامزدش و خواهرهایش صحبت میکرد و به آنها دلگرمی میداد، با من هم خیلی صمیمی بود و همیشه سعی میکرد تا من ناراحت نباشم. به مادرش میگفت؛ نگران نباش، نمیگذارم دلت درد بگیرد، او امید و تکیهگاه خانواده بود. از زمانی که به شهادت رسید، بخش بزرگی از آرامش زندگی ما هم با او رفت.
گفتوگو با مادر شهید در حالوهوای خاص
در همان روزی که برای گفتوگو به خانه شهید رفتم، بچههای ارتش و همکاران مهدی، لباسهای خونین مهدی و پوتینهایش را هم به خانه آورده بودند، خواهر شهید با نگرانی و تردید لباس به جا مانده از برادر را به دست مادر میدهد و حال و هوای مادر درحین گفتوگو با من دگرگون میشود. خانم پروانه موسوی، مادر مهدی لباسهای خونین فرزند شهیدش را در آغوش میگیرد و به زبان کردی برایمان از او میگوید:
بسمالله الرحمن الرحیم وَلا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فیسَبیلِ اللَّهِ أَمواتًا بَل أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یرزَقونَ
«گمان مبر آنان که در راه خدا کشته شدهاند، مردهاند؛ بلکه زندهاند و نزد پروردگارشان روزی میخورند.»
در طول زندگیام، گاهی در ذهن و قلبم چیزهایی میگذشت و احساس میکردم انگار چیزی به من الهام میشود. مهدی همیشه به من میگفت: «مامان! بهت میاد مادر شهید باشی.» پدروخواهرهایش هم این حرفها را از او میشنیدند. من میخندیدم و میگفتم مهدی، تو تنها پسر من هستی، این حرف را نزن، ناراحت میشوم، امیدم اول به خداست، بعد به تو. اما او باز هم میگفت مامان، هر بار نگاهت میکنم، حس میکنم مادر شهید هستی. انشاءالله چنین میشود و من میگفتم این حرفها را نزن، دلم میگیرد و او با آرامش پاسخ میداد آخر همه ما از دنیا میرویم، اما اگر شهید شوم، هم برای خودم خوب است، هم برای شما... همیشه این باور را داشت که هرکس در راه خدا، وطن و اسلام قدم بگذارد، مرگش بیارزش نیست. میگفت چه عادی بمیری، چه شهید شوی، اگر در راه خدا باشی، سربلندی.
میدانست راهش به شهادت ختم میشود
مهدی از همان روزی که لباس نظامی پوشید، میدانست راهش به شهادت ختم میشود، این اعتقاد و ایمان از ابتدا در وجودش بود. از حرفهایش نگران نمیشدم، چون فکر میکردم شوخی میکند، صمیمیت خاصی میان ما بود و او راحت حرفاهایش را به من میگفت. مهدی فرزند سوم من بود، دو دختر داشتم و او تنها پسر خانواده بود، رابطهمان خیلی نزدیک بود، بینهایت به هم علاقه داشتیم. گاهی حرفهایی میزد که باعث میشد نگاهش کنم و بگویم نکند از من دلخور شوی و او میخندید و میگفت نه مامان، فقط میخواهم مطمئن شوم اگر روزی نبودم، بتوانی تحمل کنی. حتی برای فامیل تعریف میکردم که مهدی چقدر با من صمیمی است، هیچ وقت از او دلخور نمیشدم حتی اگر کاری میکرد که ناراحت شوم، باز هم نمیتوانستم از او برنجم، چون قلباً دوستش داشتم. وابستگی زیادی به هم داشتیم، اما انگار خودش میخواست این وابستگی کمتر شود، میگفت شاید برخی اوقات از من دلخور شوی، اما موجب میشود تا کمی از وابستگی میان ما کمتر شود! همیشه به من میگفت مامان! اگر روزی من نبودم، صبر داشته باش و تحمل کن. من هم اکنون با تمام سختی، نبودنش را تحمل میکنم.
با عشق و علاقه به محل کار میرفت
الان که به مهدی فکر میکنم، بیشتر دلتنگ روحیه پرکار و علاقه شدید او به شغلش و خدمتش میشوم، او واقعاً با عشق و علاقه به محل کار میرفت، حتی روز آخر، وقتی با هم در حیاط خانه حرف میزدیم، هرچه صحبت کرد، همهاش درباره کارش بود. به او گفتم مهدی، مواظب خودت باش، من تنها هستم و امیدم اول به خداست، بعد به تو و او جواب داد مامان، همهچیز خوب است، ما همیشه آماده خدمت به کشور و دفاع از میهن هستیم و این را نه از روی تحمیل و اقتضای شغل نظامی بلکه با علاقه و عشق انجام میدهیم. من میدانستم که این حرفها را با اعتقاد میگوید.
نگاه آرام و بیدغدغه به زندگی داشت
پدر مهدی دو سالی بود که درگیر بیماری شده بود و چند بار در بیمارستان بستری شد و عمل جراحی انجام داد، در این مدت مهدی همیشه مراقب او بود و میگفت حاضر است جانش را برای بابا بدهد و این از شدت علاقه او به پدرومادر بود. علاقه و صمیمیت او با ما بیش از حد معمول بود. به همین خاطر، خواستههای او هم برای ما مهم بود و همیشه سعی میکردم آنچه را دوست دارد انجام دهم. حتی در تهیه غذا هم به علاقه او توجه داشتم، او هم هیچ وقت ناشکری و ناسپاسی نمیکرد. گاهی بعد از ناهار به او میگفتم برای شام چه غذایی دوست داری درست کنم؟ چون میخواستم غذایی را که دوست دارد برایش آماده کنم. اما او با لبخند جواب میداد مامان! تا شب خدا بزرگ است، اول ببینیم عمرمان تا شب قد میدهد؟ اهل توقع نبود. این نگاه آرام و بیدغدغه او به زندگی، همیشه در خاطرم مانده است.
روز آخری که میخواست به محل کارش برود، خیلی نگرانش بودم، مدام میگفتم مواظب خودت باش. هنوز هم وقتی یاد آن لحظات میافتم، هم خوشحال میشوم، هم ناراحت. خوشحال از اینکه آن روز به زبان نیاوردم که نرود، چون معمولاً اگر میخواست جایی برود، میگفتم نرو، کار داریم. اما آن روز چیزی نگفتم فقط گفتم پناه به خدا. خودش هم احساس خاصی داشت، حالوهوایش هم فرق میکرد.
شهادت ۱۰ روز پس از ازدواج
همیشه میگفت من که خیلی زنده نمیمانم پس چرا ازدواج کنم! برای همین تمایلی به ازدواج نداشت. من میگفتم این چه حرفی است که میزنی، تو دیگر پسر بزرگی شدهای، باید ازدواج کنی و زندگی ات را بسازی. بالاخره راضیاش کردیم. خودش میگفت فقط به خاطر دل شما قبول کردم، چون شما آرزو دارید، ولی مامان! شما عروسی من را نمیبینید. روز شانزدهم خرداد ماه که مصادف با عید قربان بود عقد کردند، و ۱۰ روز بعد یعنی روز ۲۶ خرداد هم به شهادت رسید. در همین ۱۰ روز هم دائم در مأموریت بود؛ شاید فقط پنج روز را کنار خانواده بود. روز تشییع پیکر مهدی، مردم واقعاً سنگتمام گذاشتند، دوستانش، همشهریانش، حتی کسانی از شهرها و استانهای دیگر آمده بودند، همه با عشق و احترام حضور داشتند و من از صمیم قلب از همه آنها سپاسگزارم.
خوابی که از شهادت مهدی خبر میداد
دو یا سه روز قبل از شهادتش، خوابی دیدم که هرگز فراموش نمیکنم، خواب دیدم یکی از آشنایان ما که خواهر شهید مسعود دارابی، از شهدای شهرمان است در حالی که پارچه سفید بزرگی در دست داشت که مثل کفن بود، به خانهمان آمد. خدا شاهد است که آن خواب را دقیقاً ساعت چهار بعدازظهر دیدم، او جلو آمد و گفت این قسمت شما شده و برای شما آوردم. من از دستش گرفتم و حتی در خواب دستش را بوسیدم. دوباره گفت این سهم شماست. تعارف کردم که حاج خانم بفرمایید بنشینید. گفت ممنونم، کار دارم، باید بروم، فقط این سهم شما بود، برایتان آوردم. وقتی از خواب بیدار شدم، دلم آشوب بود، حس عجیبی داشتم، با خودم گفتم حتماً قرار است اتفاقی بزرگ بیافتد، آن خواب برایم نشانه بود، نشانه تقدیری که رقم خورده بود.
وقتی بیدار شدم، ناگهان از بینی من خون جاری شد. حدود یک ساعت طول کشید تا خون بند آمد، بعد گوشی را برداشتم و به مهدی زنگ زدم، او در آرامش جواب داد، اما حس میکردم اوضاع محل کارش عادی نیست. بدون اینکه ابتدا جریان خوابم را به او بگویم فقط پرسیدم وضعیت آنجا چطور است. او هم گفت نگران نباش مامان. اوضاع عادی است و در ادامه گفتم مهدی من چنین خوابی دیدم، مواظب خودت باش و پرسیدم کی به خانه میآیی که گفت صبح فردا منتظر باشید. اما شب که شد، نگرانی ما بیشتر شد. ساعت حدود ۸ شب، خواهرش با او صحبت کرد، من دیگر با او حرف نزدم، خواهرش هم پرسید وضعیت چطور است؟ صبح میآیی یا نه که او گفت معلوم نیست و سفارش کرد مامان را که خون از بینی او آمده، به دکتر ببرید.
با لبخند از دنیا رفت
صبح فردا شد و مهدی به خانه نیامد. خواهرهایش چندین بار با تلفن همراهش تماس گرفتند، اما یا جواب نمیداد یا خاموش بود. آن سکوت و خاموشی، پیشدرآمد غم بزرگی بود که خبرش چند ساعت بعد رسید. دخترانم خیلی نگران شدند و مدام میگفتند نمیدانیم مهدی چرا جواب نمیدهد. به آنها گفتم مگر میشود مهدی تلفن دستش باشد و جواب ندهد؟ او خیلی در این زمینه حساس بود، اگر قرار بود گوشیاش را خاموش کند، حتماً قبل از آن به ما خبر میداد تا نگران نباشیم. اما آن روز، گوشیاش بدون اطلاع قبلی خاموش بود. یکی، دو ساعت مدام زنگ زدیم، اما گوشی مهدی همچنان خاموش بود. من فقط میگفتم صبر کنید، شاید خودش تماس بگیرد، نمیخواستم بابایش یا خواهرهایش نگران شوند. خواهرش از من اجازه گرفت تا با یکی از دوستان مهدی تماس بگیرد. دوستش که آن روز مرخصی بود، بعد از تماس با محل کارشان و پرسوجو از همکاران به ما گفت مهدی زخمی شده است. این خبر را که شنیدیم، دیگر طاقت نیاوردیم، همه اعضای خانواده با هم راهی بیمارستان شدیم، وقتی به بیمارستان رسیدیم، هیچکس حاضر نمیشد چیزی به ما بگوید در حالی که بعداً معلوم شد که خبر داشتند و پیکر مهدی را دیده بودند، اما دلشان نمیآمد خبر شهادتش را به ما بدهند. هرچه میپرسیدیم پسر ما اینجاست یا نه میگفتند ما از هیچچیز خبر نداریم. از شب قبل تا صبح همانجا ماندیم، صبح یکی از پرستارها که خیلی مهربان هم بود، نزد من آمد. گفتم تو را به خدا، هرچه شده به من بگو، رضایم به رضای خدا، به من نگاه کرد و گفت مامانجان! تسلیت میگویم، پسرت شهید شده است. یک لحظه از خود بیخود شدم و صورت مهدی جلوی چشمم آمد و زیر لب گفتم پسرم، شهادتت مبارک، به آرزویت رسیدی. وقتی پیکر پاکش را به ما نشان دادند دیدم که چهرهاش نورانی شده بود، انگار با لبخند از دنیا رفته بود.
مهدی عاشق سیدالشهدا بود
مهدی عشق و علاقه خاصی به امام حسین (ع) داشت و همیشه در عزاداریها و هیئتها حاضر میشد. این را به خاطر اینکه پسرم است و حالا هم شهید شده نمیگویم، بلکه همه در محل و شهرمان میدانند که او عاشق سیدالشهدا (ع) بود. در ایام محرم، به مسجد قمر بنیهاشم میرفت، در سینهزنیها شرکت میکرد، سقایی میکرد، حتی طبل و زنجیر میزد.



