کد خبر: ۲۶۹۱۸۴
تاریخ انتشار: ۲۶ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۹:۴۳

پشت خط یکی گفت ما او را تکه تکه کردیم و سوزاندیم

علی‌آقا برای تأمین مخارج زندگی‌مان به کار‌های دیگر روی آورد؛ مثل نقاشی کردن، نصب دوربین و کار در تاکسی اینترنتی. به طور متفرقه هر کاری برایش پیش می‌آمد انجام می‌داد تا بتواند هزینه‌های زندگی‌مان را تأمین کند. همه تلاش علی آقا این بود که زندگی‌مان را با همین رزق حلال اداره کند

پشت خط یکی گفت ما او را تکه تکه کردیم و سوزاندیم

 شهدای ایران : به نقل از روزنامه جوان، هنوز آن صدای شوم در گوشم می‌پیچد که می‌گفت: «ما اینجا یک مأمور را زدیم، با چاقو تکه‌تکه‌اش کردیم و بعد هم او را سوزاندیم.» بی‌خبری از علی نگرانم کرده بود و پیش از آنکه خطوط تلفن قطع شود، بار‌ها با او تماس گرفتم تا جویای احوالش شوم. همیشه این ترس را دردل داشتم، روزی برسد که وقتی با علی تماس می‌گیرم، یک فرد دیگر گوشی را جواب دهد؛ متأسفانه این دلهره به واقعیت تبدیل شد. دوباره با علی تماس گرفتم، آن طرف کسی گوشی را برداشت، سلام کردم، اما صدایش اصلاً برایم آشنا نبود، در آن لحظه، همان دلهره همیشگی به سراغم آمد و دیگر نتوانستم ادامه دهم. مادرم گوشی تلفن را از من گرفت و پرسید:

«گوشی پسر من دست چه کسی است؟» او در پاسخ گفت: «شما نظامی هستید؟» مادرم گفت: «نه، ما نظامی نیستیم. پسر من آنجا بود، حالا گوشی‌اش چرا دست شماست؟ پسرم کجاست؟» آنها ابتدا شروع کردند به دادن فحش و ناسزا‌هایی که تاب شنیدنش را نداشتیم. مادرم مجدداً پرسید: «پسرم کجاست؟!» و نفر پشت خط گفت:

«ما اینجا یک مأمور را زدیم، با چاقو تکه‌تکه‌اش کردیم و بعد هم او را سوزاندیم.» وقتی این حرف‌ها را شنیدم، مادرم سریع پخش صدای گوشی را قطع کرد و رفت آنطرف خانه تا دیگر ادامه صحبت‌ها را نشنوم. در آن لحظه فقط به خدا پناه بردم و گفتم شاید علی‌آقای من نباشد، امیدوار بودم که این ماجرا مربوط به علی نباشد، شاید دروغ باشد و...، اما دروغ نبود. علی من به دست آشوبگرانی به شهادت رسید که برای اجرایی کردن نقشه‌های شوم امریکا و اسرائیل وارد میدان شده بودند. متن پیش رو، روایتی است همسرانه از شهید علی خشوعی که در روز‌های آشوب و خون دی ماه سال جاری در خیابان‌های اصفهان به شهادت رسید و آسمانی شد. می‌نویسیم تا در تاریخ بماند و همه بدانند در این روزگار، مردانی استوار و ثابت قدم از دیار ایران، برای تأمین امنیت هموطنان خود و پاسداری از دین و مملکت خود از جان‌شان گذشتند. 

آغاز همراهی در نیمه‌شعبان

علی‌آقا ۱۷ ساله بود که تقدیر ما را به هم رساند. او تازه دیپلم گرفته بود و هر دو در مسجد حضرت ابوالفضل (ع) فعالیت‌های فرهنگی و بسیجی داشتیم. از همان روز‌ها بود که همدیگر را دیدیم و به هم علاقه‌مند شدیم. علی‌آقا از طریق مادرم از من خواستگاری کرد، اما آن زمان سن من کم بود و او هم شرایط لازم برای تشکیل خانواده را نداشت، چون هنوز سربازی نرفته بود و شغلی نداشت. 

خانواده علی‌آقا برای پسرشان شرط گذاشتند که: «ابتدا سربازی برو و اسباب زندگی را فراهم کن تا وقتی برای خواستگاری آمدی، دست پر باشی و حرفی برای گفتن داشته باشی.» چند بار تلاش کردیم و تا پای ازدواج پیش رفتیم، اما قسمت و تقدیر چیز دیگری بود. در نهایت، با وجود همه فراز و نشیب‌ها، روزی من به علی‌آقا رسیدم و در سن ۲۴سالگی با هم ازدواج کردیم. 

علی‌آقا در این مدت با تمام جدیت و تلاش، به فکر سربازی و شغلش بود تا بتواند آسایش و رفاه را برای خانواده فراهم کند. روزی که اولین حقوقش را دریافت کرد، با افتخار به خانواده‌اش گفت: «هم سربازی‌ام را انجام داده‌ام و هم شغلم را انتخاب کرده‌ام. حالا که حقوقم را گرفته‌ام، کاملاً آماده‌ام تا به خواستگاری برویم.» به همین ترتیب، خانواده علی‌آقا همراه با ایشان به خانه ما آمدند. آنجا با یکدیگر صحبت کردیم، شروط‌مان را مطرح کردیم و پیمان بستیم که در تمام فراز‌ونشیب‌های زندگی، کنار هم باشیم و از یکدیگر حمایت کنیم تا به اهداف‌مان برسیم. 

دعای شهادت سر سفره عقد

علی‌آقا از همان روز‌های ابتدایی آشنایی‌مان از شهادت حرف می‌زد. یادم است حتی آهنگ پیشواز گوشی‌اش صوت مداحی بود که خبر از شهادت می‌داد. انگار از همان ایام روح‌و‌جانش در حال‌و‌هوای شهادت بود. مراسم عقدمان در تاریخ ۴/۸/۱۳۹۹، دقیقاً در اوج دوران کرونا برگزار شد. مهریه‌ام شد ۱۱۰سکه و ۱۲شاخه‌گل نرگس به نام امام زمان (عج). 

به خاطر شرایط کرونا، نتوانستیم تالار و مراسم بزرگ بگیریم. برای همین به محضر رفتیم و صیغه محرمیت بین ما جاری شد. شب عقد ما، شب تاجگذاری امام‌زمان (عج) بود، شب بسیار مبارکی که زندگی مشترک‌مان را در کنار هم آغاز کردیم. 

همان لحظه عقد، دقیقاً در لحظه‌ای که عاقد می‌خواست صیغه محرمیت را جاری کند، علی‌آقا در گوشم زمزمه کرد: «هرکسی که شهید شده، سر سفره عقد از همسرش خواسته که برایش دعای شهادت کند. تو هم برای من دعا کن که شهید شوم.» من در آن لحظه برایش دعا کردم، اما در دل می‌خواستم سال‌ها کنار هم زندگی کنیم و در پایان به آن مقام برسیم. اما علی‌آقا مدام با شوخی، روایت یا داستان‌های مختلف، موضوع شهادت را به یادم می‌آورد و از من می‌خواست برایش دعا کنم.

علیرضای گمنام!

تفریح و قرار‌های ما بیشتر از همه در گلستان شهدا بود؛ با هم می‌رفتیم سر مزار شهدا و آنجا با هم صحبت می‌کردیم. حتی من و علی آقا یک شهید گمنام را انتخاب و برایش نام گذاشته بودیم، «علیرضا». علی‌آقا خیلی این شهید را دوست داشت و هر وقت به گلستان شهدای اصفهان می‌رفتیم، آنجا کنار آن شهید می‌نشستیم. خیلی اهل گشت‌و‌گذار و تفریح بود. اندک زمانی که پیش می‌آمد با هم بیرون می‌رفتیم. 

علی آقا معتقد بود، مرد باید خستگی را پشت در بگذارد و وقتی وارد خانه می‌شود، خستگی‌ها را فراموش کند. با اینکه از سر کار خیلی خسته می‌آمد، به من می‌گفت: «پاشو آماده شو، برویم با هم دوری بزنیم تا حال‌و‌هوای‌مان عوض شود.» هر چقدر من می‌گفتم: «حالا خسته‌ای، بگذار وقت دیگری، می‌گفت: «نه، من باید برای شما وقت بگذارم.» حتی کار‌های خانه را با هم انجام می‌دادیم. 

سفر کربلا و آغاز زندگی مشترک

دوران عقد‌مان پر بود از دلتنگی. آن دوران علی‌آقا در تهران بود. ۲۰روز آنجا خدمت می‌کرد و ۱۰روز به اصفهان می‌آمد. آن ۱۰روزی که کنار هم بودیم، اصلاً از هم جدا نمی‌شدیم؛ خیلی به هم وابسته بودیم. در آن ۲۰روزی هم که در تهران بود، منتظر یک لحظه مرخصی بود تا بتواند با ما تماس بگیرد. یادم است اوایل عقد که ایشان در تهران بود، گاهی هفت، هشت ساعت پشت تلفن با هم صحبت می‌کردیم. به جرئت می‌گویم زمان از دست‌مان در می‌رفت و اصلاً متوجه گذر ساعت نمی‌شدیم. بالاخره دوران مأموریت تهران تمام شد و قرار شد به اصفهان برگردد و در اصفهان خدمتش را ادامه بدهد. شرایط کاری باعث شد خیلی زود زندگی مشترک‌مان را شروع کنیم. حتی جشن عروسی نگرفتیم. فقط یک سفر زیارتی به کربلا رفتیم و یک ولیمه ساده دادیم و با همین سادگی، زندگی مشترک‌مان را آغاز کردیم. 

دوست‌دارم شهید شوم 

از وقتی مجرد بودم، هر وقت پلیس می‌دیدم خیلی ذوق می‌کردم. عاشق شغل نظامی بودم. حتی خیلی دوست داشتم وارد این عرصه شوم، اما قسمت نشد. ما در کنار هم فعالیت فرهنگی زیادی برای شهدا داشتیم؛ هیئت و چای‌خانه. همان‌طور که با هم عهد بسته بودیم در کنار هم بودیم. من در سنگر خانه و او در سنگر جهاد و خدمت به نظام و کشورش. 

۲۸صفر قسمت شد و رفتیم مشهد؛ او می‌رفت داخل صحن و با امام‌رضا (ع) خلوت می‌کرد. می‌دانم که شهادتش را از امام رضا (ع) طلب کرد. این را به من گفته بودند. خیلی سخت است که راضی به شهادت عزیزترین فرد زندگی‌ات شوی، اما وقتی بی‌تابی و بی‌قراری‌اش را می‌دیدم و می‌دیدم تلاش می‌کند؛ تا به آن هدف و آرزویی که دارد برسد، دلم نمی‌آمد مانعش شوم. 

هر وقت در مراسم شهدا شرکت می‌کردیم، می‌رفت زیر تابوت شهدا و به من می‌گفت: «من هم خیلی دوست دارم شهید شوم.» می‌گفت دوست‌دارم برایم حجله بزنند و تشییع باشکوهی داشته باشم. گاهی چنین روزی را پیش‌بینی می‌کرد و می‌گفت:یک زمانی با دوربین می‌آیند و باید با افتخار بگویی من همسر شهید هستم. 

وقتی مزار شهدای گلستان را برای شهدای جنگ ۱۲روزه آماده کردند، علی‌آقا خیلی با حسرت به آن مزار نگاه می‌کرد و مدام می‌گفت: «یعنی اینها قسمت چه کسی می‌شود؟ یعنی می‌شود یکی از اینها قسمت من شود؟» من می‌گفتم: «علی‌آقا این چه حرفی است؟ ما باید به فکر بچه‌آوردن و ساختن زندگی‌مان باشیم.»، اما او همیشه می‌گفت: «نه، شهادت باید در جوانی باشد؛ شهید‌شدن در جوانی اصلاً چیز دیگری است.» با من صحبت می‌کرد و به هر طریقی شده می‌خواست مرا برای شهادتش راضی کند، نهایتاً من هم راضی شدم و خدا او را شهید کرد. 

به خیر گذشت 

هر بار که علی به مأموریت می‌رفت، دلم آشوب می‌شد. او را آنقدر دوست داشتم، تحمل نمی‌کردم با هر رفتن، جانش به خطر بیفتد. برای آرام‌کردن من می‌گفت: «عزیزم می‌دانم نگرانی، اما فقط من در این لباس نیستم؛ همکارانم هم هستند. آنها همسر و فرزند دارند و من بچه ندارم. مگر خون من از خون آنها رنگین‌تر است که من بمانم و آنها بروند؟!» از من خواست همراهی‌اش کنم تا او هم بتواند به وظیفه‌اش عمل کند.... 

خوب به یاد دارم یک روز با هم بیرون رفتیم و با موتور تصادف کردیم. در آن لحظه به خودم نهیب زدم که حتی اگر بخواهم مانع مأموریت‌هایش شوم، آنچه خدا برای او مقدر کرده است، همان اتفاق خواهد افتاد. آنجا بود که یاد گرفتم با اراده خدا مخالفت نکنم و باید به او اعتماد کامل داشته باشم. برای همین دردل با خدایم چنین زمزمه کردم: «خدایا! من که همیشه نمی‌توانم کنارش باشم و از او محافظت کنم، اما به قدرت تو اعتماد دارم. تو اگر بخواهی، حتی از دل بلا هم می‌توانی مراقبش باشی و هرچه تو بخواهی، همان می‌شود.» هر بار که می‌رفت و برمی‌گشت، می‌گفتم: «خب، این بار هم به خیر گذشت...» تا اینکه روز آخر و در مأموریت آخرش، به خیر شهادت رسید. 

به خدا می‌سپارمت

به روز حادثه رسیدیم. از ظهر همان روز، وقتی قرار شد علی‌آقا سر کار برود، یک دلشوره عجیبی داشتم. آن روز علی‌آقا به خانه آمد، گفت: «آمدم یک دوش بگیرم.» روز‌های قبل ساعت ۲:۳۰نصف شب به خانه می‌آمد و ساعت ۴صبح دوباره می‌رفت، به او گفتم: «خب کاش برای این مدت زمان کوتاه سر کار بمانید و استراحت کنید، برای دو ساعت این همه راه را نیایید. اما او می‌گفت: «دوست‌دارم بیایم خانه و کنار شما باشم. همان دو ساعتی که می‌آیم، کلی انرژی می‌گیرم و خستگی‌ام می‌رود. آن روز خیلی اصرار کرد که من بروم خانه پدرم. دوست نداشتم بروم، اما با اصرار‌های او قبول کردم و به خانه پدرم رفتیم. به من گفت صلاح اینطور است که تنها نمانی. آن روز قبل از رفتن به محل کار، مثل همیشه او را از زیر قرآن رد کردم؛ کار هر روز صبحم همین بود که از زیر قرآن ردش می‌کردم. حرزش را همیشه به بازویش می‌بستم. آیت‌الکرسی را برایش می‌خواندم و بدرقه راهش می‌کردم. آن روز هم همه این کار‌ها را انجام دادم و گفتم؛ به خدا می‌سپارمت.» 

او رفت و حدود ساعت ۱۷:۳۰ بعدازظهر بود که تماس گرفت و گفت: «اگر زمانی اتفاقی افتاد، برو بیمارستان صدوقی. خیلی هم تأکید می‌کردند که از خانه بیرون نیایم و مراقب خودم باشم.» 

یک مأمور را تکه‌تکه‌کرده و بعد سوزاندیم!

همیشه این ترس را داشتم، روزی شود که وقتی با علی تماس می‌گیرم، شخص دیگری گوشی را جواب دهد، نهایتاً این دلهره به واقعیت تبدیل شد. آن روز با خانم‌های همکاران علی‌آقا در ارتباط بودم و هر چند لحظه یک بار به هم اطلاع می‌دادیم. مثلاً یکی می‌گفت همسرم زنگ زده و گفته ما فلان‌جا هستیم و حال‌مان خوب است، نگران نباشید. وقتی اینطور خبر می‌دادند، کمی آرام می‌شدیم، اما در آن زمان دقیقاً هیچ‌کدام از همسران‌مان خبر نداشتیم و همه ما نگران و دل‌آشوب بودیم. بعد‌ها متوجه شدم همسران همکارانش از شهادت علی مطلع بودند و به خاطر شرایط پیش آمده به من حرفی نزدند. 

بی خبری از علی نگرانم کرد. قبل از قطع شدن خطوط تلفن، چندین بار با علی تماس گرفتم تا جویای احوالش شوم. اما موفق نشدم. بعد با همکارانش تماس گرفته و پیگیر علی شدم، آنها هم می‌گفتند اوضاع خوب نیست، فقط دعا کنید، اما اصلاً نگفتند چه اتفاقی برای علی افتاده؟!

مجدداً با گوشی مادرم با علی تماس گرفتم، آن طرف کسی گوشی را پاسخ داد، سلام کردم، اما صدای آن طرف اصلاً برایم آشنا نبود! آن لحظه همان دلهره همیشگی به سراغم آمد، دیگر نتوانستم ادامه بدهم، چون فهمیدم صدای علی‌آقا نیست! مادرم گوشی تلفن را از من گرفت و پرسید: «گوشی پسر من دست چه کسی است؟» او در پاسخ پرسید: «شما نظامی هستید؟» مادرم گفت: «نه، ما نظامی نیستیم. پسر من آنجا بود، حالا گوشی‌اش دست شما چه کار می‌کند؟ پسرم کجاست؟» آنها ابتدا شروع کردند به دادن فحش و ناسزا‌هایی که تاب شنیدنش را نداشتیم. مادرم مجدداً پرسید: «پسرم کجاست؟!» و نفر پشت خط گفت: «ما اینجا یک مأمور را زدیم، با چاقو تکه‌تکه‌اش کردیم و بعد هم او را سوزاندیم.» وقتی این حرف‌ها را شنیدم، مادرم سریع پخش صدای گوشی را قطع کرد و رفت آن‌طرف خانه تا دیگر ادامه صحبت‌ها را نشنوم. در آن لحظه فقط به خدا پناه بردم و گفتم شاید علی‌آقای من نباشد، امیدوار بودم که این ماجرا مربوط به علی نباشد، شاید دروغ باشد و...، اما دروغ نبود. علی من به دست آشوبگرانی به شهادت رسید که برای اجرایی کردن نقشه‌های شوم امریکا و اسرائیل وارد میدان شده بودند. 

ساعت حدود ۱۲:۳۰ یا نزدیک یک شب وقتی اوضاع کمی آرام‌تر شد همراه با پسرخاله‌ام و خانواده به سمت محل خدمت و مأموریت علی رفتیم. همه چیز در خیابان به هم ریخته بود. باورم نمی‌شد؛ این خیابان همان خیابان شب‌های قبل اصفهان است. انگار سوریه بود. همه جا شیشه‌های شکسته و آتش و دود بود. موتورسیکلت‌ها را آتش زده بودند. یاد آخرین صحبت‌های علی افتادم که به من توصیه کرده بود هر اتفاقی افتاد، به بیمارستان صدوقی برو! صحنه‌هایی که آنجا دیدم گویی مانند، سریال‌های جنگی بود که تا حالا با چشمم از نزدیک ندیده بودم. فقط می‌دیدم که ماشین‌های شخصی ایستاده‌اند و انبوهی از مجروحان سرتاپا خونی از ماشین‌ها پیاده می‌شوند و به بیمارستان می‌روند.

وارد بیمارستان شدم و کمی بعد با همراهی همکاران همسرم متوجه عمق فاجعه و نحوه شهادت علی آقا شدم. اما کاش هرگز نمی‌فهمیدم که آنها چطور او را شهید کردند. واقعاً دلم نمی‌خواست بدانم چطور این اتفاق افتاد. 

حقوق ۱۹ میلیون‌تومانی!

کل حقوق علی‌آقا ۱۹میلیون‌تومان بود؛ یعنی با احتساب حق متأهلی، دقیقاً همین مبلغ را دریافت می‌کرد. ما به خاطر پول رهن خانه‌مان وام گرفته بودیم، چراکه زندگی‌مان را از صفر شروع کرده بودیم. از نظر مالی در مضیقه و سختی زیادی بودیم، اما به هر شکلی که بود سعی می‌کردیم اقساط وام و خرج و مخارج زندگی را رفع‌و‌رجوع کنیم. با این حال، همه اینها کافی نبود و به همین خاطر علی‌آقا برای تأمین مخارج زندگی‌مان به کار‌های دیگر روی آورد؛ مثل نقاشی کردن، نصب دوربین و کار در تاکسی اینترنتی. به‌طور متفرقه هر کاری برایش پیش می‌آمد؛ انجام می‌داد تا بتواند هزینه‌های زندگی‌مان را تأمین کند. همه تلاش علی‌آقا این بود که زندگی‌مان را با همین رزق حلال اداره کند. چون اعتقاد زیادی داشت که رزق و روزی حلال تأثیر زیادی بر عاقبت به‌خیری‌مان دارد. 

چرا دروغ بگویم؟

چرا دروغ بگویم که نبودنش برایم سخت نیست! واقعاً دوری و دلتنگی‌اش اذیتم می‌کند، چون خیلی خوب بود. گاهی از ترس نداشتنش گریه و بیقراری می‌کردم و می‌گفتم: «خواهش می‌کنم اینقدر خوب نباش؛ اینقدر خوب بودن دلم را می‌لرزاند. دلم می‌لرزد از اینکه آنقدر خوبی. یکم اذیت کن، یک کمی بدی داشته باش، لازم نیست اینقدر خوب باشی.»، اما او همیشه می‌گفت: «نه، نترس؛ چیزی جز اراده خداوند بر عاقبت ما اتفاق نمی‌افتد.».

اما حالا بسیار خوشحالم که او به آرزوهایش رسیده است. به آن آرزویی که همیشه می‌خواست که برای تحققش دعا کنم. دوست داشتم همیشه در این مسیر همراه و همسنگرش باشم و کمکش کنم تا به همه خواسته‌هایش برسد. 

رسیدن به این عاقبت‌به‌خیری خوشحالی دارد، اما دلتنگی و دوری دردی است جدا نشدنی... همیشه دستان او را می‌بوسیدم و به لباسش به جهادش و به راهی که در پیش گرفته افتخار می‌کردم، اما حالا بیشتر از قبل به او افتخار می‌کنم. امیدوارم وقتی پیش امام‌حسین (ع) می‌رود، مرا به یاد داشته باشد؛ خیلی دلم برایش تنگ شده است.» 

دعا برای سلامتی رهبر

تمام دغدغه و خواسته ما، ظهور امام زمان (عج) است تا همه این مشکلات، جنگ‌ها و ظلم متجاوزان تمام شود. با اینکه خودمان داغدار شدیم، اما دل‌مان هنوز هم به یاد بچه‌های غزه است. وقتی با علی می‌نشستم و حال و هوای مردم غزه و فلسطین را میان تجاوز و اشغال و آتش خون می‌دیدیم، اشک‌های‌مان جاری می‌شد. او با ناراحتی می‌پرسید؛ چرا دست‌مان بسته است؟! چرا نمی‌توانیم کمک‌شان کنیم! یادم نمی‌رود روزی را که سوریه سقوط کرد، در آن روز‌ها خیلی اذیت و بی‌تاب شد. 

دعای بعدی ما سلامتی رهبر عزیزمان است که خدا کند سایه این فرمانده با درایت هرگز از سر کشور کم نشود، چون واقعاً قوت و پشت‌پناه ما هستند و ان‌شاءالله خدا از ایشان محافظت کند. من در ادامه برای همه همکاران همسرم آرزوی سلامتی دارم، برای کسانی که با لباس نظامی خدمت می‌کنند و از امنیت کشور دفاع می‌کنند. امیدوارم جوانان کشورم آگاه و هدایت شوند و مسیری را طی کنند که برای‌شان عاقبت‌به‌خیری داشته باشد.

نظر شما
(ضروری نیست)
(ضروری نیست)
آخرین اخبار