وقتی تلویزیون پخش زنده مراسم استقبال از امام را قطع کرد

شهدای ایران:سردار «محمد علی آسودی» از فرماندهان تبلیغات در دوران دفاع مقدس در کتاب تاریخ شفاهی خود به بیان خاطراتش از دوران مبارزه با رژیم شاهنشاهی و همچنین روز تاریخی ورود امام خمینی رحمه الله علیه به میهن اسلامیمان پرداخته که به مناسبت ایام خجسته دهه فجر انقلاب اسلامی منتشر میشود:
تبدیل مراسم تشییع حجت الاسلام کافی به مبارزه علیه رژیم شاهنشاهی
سال ۱۳۵۷ امام خمینی (ره) اعلام کردند که به احترام شهدای انقلاب و اعتراض به جنایاتی که رژیم کرده است، امسال نیمه شعبان را جشن نمیگیریم. اکثر بانیان جشنها هم گوش به فرمان امام بودند.
یکی از افراد شاخص هم آقای احمد کافی بود. کل ایران، ایشان را به عنوان یک منبری توانا میشناختند. در تهران، محور برگزاری جشن نیمه شعبان و دعای ندبه، مهدیه تهران بود. تا آن زمان، مرحوم کافی عملی در تایید انقلاب نشان نداده بود، ولی اینجا یک حرکت انقلابی کرد تا نشان دهد که گوش به فرمان امام است و اعلام کرد که امسال جشن نمیگیریم.
رژیم شاه به مرحوم کافی فشار آورده بود که باید مراسم بگیرد. ایشان هم واقعا کار شجاعانهای انجام داد و بهانه آورد که باید به مشهد برود و مهدیه تعطیل است.
حدود یک هفته یا ده روز قبل از نیمه شعبان، ایشان از مسیر شمال به سمت مشهد رفت که در یک حادثه رانندگی ظاهرا اتفاقی به شهادت رسید. همان موقع، همه تایید کردند که این تصادف اتفاقی نبوده و کار رژیم بوده است.
خلاصه پیکر ایشان در مشهد تشییع شد و انقلابیون از این فرصت استفاده کردند و مراسم را به تظاهرات تبدیل میکنند. عدهای از تظاهر کنندگان هم مجروح یا شهید شدند.
مرحوم کافی در یکی از مراسمهای دعای ندبه، وصیت کرده بود که در صورت فوتش، پیکرش را صبح جمعه به مهدیه بیاورند و بعد از خواندن دعای ندبه دفن کنند.
من طرفدار و پامنبری آقای کافی بودم. گاهی هم ایشان را به دامغان دعوت میکردیم. منزل آقای کافی نزدیک میدان گمرک بود.
ما از طریق دوستانمان متوجه شدیم که قرار است برنامه تشییع جنازه در تهران انجام شود. شب جمعهای که نیمه شعبان هم بود، به اتفاق محمد احمدیان با اتوبوس راه افتادیم. حدود ساعت ۱۰، به نزدیکی مهدیه رسیدیم.
ساواک هشدار داده بود که اگر جنازه ایشان به مهدیه برسد و مردم برای تشییع جنازه بیایند، دیگر اوضاع قابل کنترل نخواهد بود. در مهدیه را بسته بودند و منطقه پر از نیروهای نظامی و شهربانی بود.
مردم این برنامه را به تظاهرات ضد رژیم تبدیل کردند. جمعیت به صورت گروههای کوچک حرکت میکردند و آنها هم جمعیت را دنبال و متفرق میکردند. ماهم کنار مردم جمع میشدیم، شعار میدادیم و فرار میکردیم. آن روز، درگیریهای شدیدی شکل گرفت.
دقیق به خاطر دارم که آن روز با وجود حضور پلیس و ارتش و ساواک، تظاهرات خیلی گسترده شد. خیابان ولی عصر (عج)، اطراف مهدیه تا میدان گمرک (میدان رازی) و خیابان مولوی تا چهارراه شاپور، به طور کامل در کنترل عوامل سرکوبگر رژیم شاهنشاهی بود. مرتب مردم را دنبال و به طرف آنها تیراندازی میکردند.
وقتی به دامغان برگشتیم، مشاهداتمان را به انقلابیون شهر انتقال دادیم. خود این انتقال تجربه و مشاهدات ما از آن شب و روز تظاهرات و نحوه تداوم آن تا ساعت ۱۲ ظهر، انگیزه و الگویی شد که بدانیم ما هم میتوانیم در دامغان به میدان بیاییم.
پیش بینی رمز شب برای مقابله با عمال رژیم
در آن مقطع، همه شهرهای کشور درگیر بودند. این طور نبود که رژیم بتواند مثلا از شاهرود یا سمنان نیرو بیاورد. چون آنجا هم درگیر بود.
از آنجا که ممکن بود اینها نیمههای شب با اسلحه از جایی نفوذ کنند و به ما حمله کنند، ما تا فاصله دویست متری ژاندارمری و شهربانی چیدمان نیرو داشتیم. نگهبان میگذاشتیم و آتش روشن میکردیم. مردم هم کمک میکردند.
ما شهر را برای کنترل اوضاع به چهار منطقه تقسیم کردیم و هرکس مسئول یک منطقه شد. من هم مسئول یک منطقه بودم.
هرشب به مردم رمز میدادیم و قرار بود که اگر عوامل پهلوی تحرکی داشتند و اوضاع به هم ریخت، رمز را پشت بلندگو بگویند. مثلا اگر «یاحسین» گفته شد، مردم جمع شوند و با هرچه در اختیار دارند، بیرون بیایند.
اتفاقا یک شب طرفداران شاه میخواستند به ما حمله کنند. بلندگوی مسجد جامع دامغان دست من بود. سریع آن را روشن کردم و رمز آن شب که یا حسین بود را اعلام کردم. از تمام کوچه و خیابان ها، هرکی با هر چی داشت، بیرون آمد.
آن موقع کرسیها زغالی بود، چند نفر را دیدم که با انبر زغال که مخصوص پای کرسی بود، بیرون آمده بودند. چوب و بیل و اینها که زیاد بود. آنها هم وقتی دیدند که ساعت دو نصفه شب این تعداد جمعیت از اطراف و اکناف میآیند، خودشان فرار کردند. این وضعیت همان طور تا پیروزی انقلاب ادامه داشت و ما نگذاشتیم شهر به دست آنها بیفتد.
من سربازی نرفته بودم در جمع ما هم کسی خدمت نکرده بود. با این حال استفاده از رمز پیشنهاد من بود. ما هر روز در مسجد جامع با مردم جمع میشدیم و راهپیمایی میکردیم و بر میگشتیم و آنها که نگهبان بودند، نگهبانی میدادند. پشتیبانی هم با مردم بود.
ما در گیر و دار انقلاب با جریانها و شخصیتهای سمنان ارتباط نداشتیم ولی با شاهرود ارتباط داشتیم. فاصله دامغان تا شاهرود شصت کیلومتر است، این کم بودن مسافت باعث میشد ما بیشتر با آنها ارتباط داشته باشیم. با انقلابیونی که در شاهرود بودند، نوعی هم پوشانی، تبادل ایده و اطلاعات برقرار بود.
ورود امام به میهن اسلامی
آن روزها من مدام در دامغان بودم. عملا یکی از ارکان انقلاب در این منطقه شده بودم و فرصت هیچ کار دیگری نداشتم. زمانی که امام تصمیم گرفتند تشریف بیاورند، جمعی از مردم دامغان با چند تا اتوبوس برای استقبال به سمت تهران حرکت کردند، اما من از ترس اینکه شهر دوباره به دست پلیس و ضد انقلاب بیفتد، در شهر ماندم که البته خیلی هم برایم سخت بود.
ما تلویزیون نداشتیم و آن روز ما به خانه خاله مان رفتیم تا از طریق تلویزیون صحنههای ورود امام را ببینیم. تلویزیون نشان داد که هواپیمای حضرت امام در فرودگاه نشست و بعد امام سوار ماشین شدند. تا داخل ترمینال را هم نشان دادند و یک مرتبه برنامه را قطع کردند و عکس شاه ملعون و فراری را گذاشتند. من از عصبانیت به سمت تلویزیون حمله کردم و با لگد و مشت به جان تلویزیون افتادم.



